دانلود کتاب‌های نایاب ، تاریخی ، کهنه ، خطی ، نفیس و قديمی و دانلود رمان و نمايشنامه در کتابخانه مجازی "پرتال جامع كتاب تاريخ" HistoryBook.ir

دانلود کتاب ؛ کتاب‌های نایاب ؛ بهمن انصاری


صفحات رسمی بهمن انصاری در شبکه‌های اجتماعی
 

کانال رسمی بهمن انصاری در تلگرام    صفحه رسمی بهمن انصاری در فیسبوک    بهمن انصاری، شاعر و نویسنده و مورخ بزرگ ایرانی    صفحه رسمی بهمن انصاری در توییتر    کانال رسمی بهمن انصاری در اینستاگرام

غزل پُست‌مُدرن

شهر، بی‌حوصله بود و همه در غَم بودند
در دغل‌بازی و نیرنگ، مُصَمَّم بودند
گرچه در بی‌هنری، سخت مُنَظَّم بودند!
در تَوَهُّم، «پَپه‌ها» گُنده و "رستم" بودند!

ناامید از «پَپه‌ها»، خسته و محزون رفتم
خفه در انگل و بیماری و طاعون، رفتم

من در این بی‌هنرآباد، کفن دارم؟… نه!
یا که امید به فردای وطن دارم؟… نه!
یا که آفتابه و یخ‌دان و لگن دارم؟… نه!
عاقبت راه جز از سوی لجن دارم؟… نه!

با دلی خسته و نالان، ز وطن خواهم رفت
از لجن آمده‌ام، سوی لجن خواهم رفت

«ژنِ برتر» نشد اَر قسمتِ ما، قسمت بود!
پیشِ «عارف» ننهٔ ما نه جز از کُلفَت بود!
سگدوهای شب و روزم همه از حکمت بود!
ای دریغا! ژنتیک عاملِ هر ثروت بود!

همه‌اش ارث پدر! مالِ خودت! نوشت باد!
چون که مُردی، دو سه «حوری»، به آغوشت باد!

در غَمِ غُربت و دوری ز وطن آب شدند!
«چادر» افتاد و سپس عکس تو را قاب شدند!
بود «آزاده» و در بندِ «ریا»، خواب شدند!
«آب‌ِجو»؛ نوش… رفیقان همه ناباب شدند!

مملکت شد خفه از دود و دَمِ اهلِ ریا
بوی گُه پر شده از «تهران» تا «ویرجینیا»!

دلقکی مُدعیِ اهلِ تصوُّف بوده است!
همه‌شب مغزِ تو را فکرِ تصرُّف بوده است!
هرکجا عقل بُوَد، غرقِ تأسُّف بوده است!
ظاهرا حاصلِ یک فعلِ تصادف بوده است!

در تَوَهُّم همه را گوش به فرمان دید و…
دو سه زوری بزد و باز به اذهان رید و…

«تتلی» غرقِ سیاست، غرقِ تحقیق و علوم!
در پیِ کسبِ مُجَوِّز، عنصری نامفهوم!
مانده از این رانده از آن، چون کلاغی محکوم!
گُنده‌لاتی مُتوَهِّم، قهرمانی موهوم!

مثل ترکیب پنیر و عدس و نونِ‌کباب!
حامیِ حَقِّ زنان در گروِ حفظِ حجاب!

شبِ این مُلکِ سیه شد! چه شبی! مهتابی!
آسمانش خفه در دود و زمین: بی‌آبی…
در پیِ «صیغه» -جماعت- سایتِ همسریابی!
و «مسی» بود در ایران و… ولی قلّابی!

چه بگویم دگر از کرّ و فرِ این مَردم؟
غوطه‌ور در لجن و بی‌هنر و سردرگم

گفتم از وَضعِ اسفبارِ وطن ابیاتی
در پلیدی و تباهی، مردمی افراطی
همه در فسق و فجور و خِلَل و الواطی
نشنیدم من از آمال و امید، اصواتی

نعره‌ها، عربده‌ها، مُرده در این الفاظ است
سایهٔ مرگ بر این مُلک طنین‌انداز است

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

“سرزمین پپه‌ها!” / غزل پست مدرن / بهمن انصاری
به اين كتاب امتياز بدهيد.

گیج می‌رفتم سرت را در هجومِ خاطرات
یک چِکِ برگشت‌خورده، پُشتِ بانکِ صادرات

قهر در شب‌های ممتد، بغضِ پنهان در گلو
حسرتِ بوسیدنت لای کتابِ شاملو
 
حسرتِ پایانِ وحشت، نیمه‌شب‌های دراز
حسرتِ دیدار با آن چشم‌های نیمه‌باز

حسرتِ لمسِ تنت، لبخندهای سردِ تو
می‌کشم دردِ شدیدی باز در سردردِ تو

***

در سَرَم، سردردهایت رخنه در جان می‌کند
مانده اینجا از تو یک سایه… که عصیان می‌کند

بی‌تفاوت، غرق در افکارِ کشدار و لَزِج
سایه‌ای بی‌رنگ، بی‌روح و پریشان و سِمِج

روبرویت مُرده‌ای، تلفیقی از من در زنی
سایه‌ای بی‌روح، در اعماقِ یک اهریمنی

پُشتِ‌سر یک مُشت از من، از تو و از خاطرات
اشک‌های یک کلاغی پُشتِ بانکِ صادرات!

***

جای یک چَک، سرخ روی گونه‌های صورتت
فحش‌های آبدار، سرگیجه‌های مُفرَطت

زیر چشمت یک کبودی، غیرتِ مردانه‌ام
واکنش‌های برآشفته، خشن، خصمانه‌ام

در تو من بود و زنی تا قرن‌ها افسرده بود
در تَهِ قصه کلاغی غرق در خون… مُرده بود

روی لب‌هایت… رَدِّ خونِ خُشکی جاری و…
پُشتِ بانکِ صادرات، یک سایه غرقِ زاری و…

***

پُشتِ بانکِ صادرات یک خاطره از غصه مُرد
یک چِکِ برگشت‌خورده، فحش خورد از پولِ خُرد

فحش خورد تلخندهایت، مثلِ بغضی در گلو…
فحش خوردم، خوردنت را در کتابِ شاملو

گیج می‌رفتم درونت، شعر در اندیشه بود
چرت و پرتی روی کاغذ، شاعری در شیشه بود

در تو و سرگیجه‌هایت، حسرتی جان می‌گرفت
فرصتی یک بهمن از عُمقِ زمستان می‌گرفت

***

گیج می‌رفتم سرت را، باز عُمری آزگار…
من چِکی برگشت‌خورده بودمت، از روزگار

من چَکی در صورتت بودم، غرقِ سوءظن
مثل گُل در فاضلاب، تلفیقی از عشق و لجن

رخنه در رویای فردا، شاعری آشفته‌حال
طالعِ نحست، کلاغی دربدر، در انفعال

سایه‌ای گیج و مریض و تلخ، همچون زهرمار
دسته‌چک‌هایم به نزد هر کسی، بی‌اعتبار

***

رَدِّ خونِ خُشک، ماسیده‌ست در کُنجِ لبت
سایه‌ای با اشک خوابیده‌ست در نیمه‌شبت

حسرتِ دیدار را با خود به گورستان کشاند
زیرِ چشمانِ کبودت، بوسه‌هایش را نشاند

در سَرَش سردردهایت را به جانش می‌خرید
هرشب از بامِ خیالت، چون کلاغی می‌پرید

گیج می‌رفت و نمی‌رفتم بدونِ خاطرات
دفن شد با حسرتت در پُشتِ بانکِ صادرات!

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

“پشت بانک صادرات!” / غزل پست مدرن / بهمن انصاری
به اين كتاب امتياز بدهيد.

در شب، زنی در قعرِ تاریکی فرو می‌رفت
بغضِ غلیظ و سِرتِقی سوی گلو می‌رفت
از مملکت، جمعیتی بی‌آبرو می‌رفت
از کُنجِ این مخروبه‌ام یک جغدِ شومی رفت

فریاد زد زن: «مُرده‌شورِ هرچه هست و نیست
این چیست آخر؟ زندگی؟ پس سهم من در چیست؟»

در کُنجِ دفتر، شعر از اندیشه ساقط شد
یادِ تو افتاد و میانِ گریه، ساکت شد
مثلِ غَمِ "چاپلین" دوباره، خنده «صامت» شد
حرفِ چرندِ این جماعت، باز ثابت شد…

بی‌حوصله زن در جهانِ خود قدم می‌زد
بر سرنوشتِ پوچِ فردا، رنگِ غم می‌زد

زن در میانِ مُشتی عشقِ سینه‌چاک افتاد!
وحشت‌زده در عُمقِ فیلمِ "هیچکاک" افتاد
در خود فرو رفت و غریبانه به خاک افتاد
از چاله خارج شد به چاهِ هولناک افتاد

می‌بست چشمانِ سیاهش را به روی خویش
با بُغضِ گیج و سِرتِقی، قعرِ گلوی خویش…

یک کلّه‌خر با خشم بر جانِ جهان افتاد
بر سرنوشتِ خلق، باز آبِ دهان افتاد!
یک زخم بر کتفِ جماعت در نهان افتاد
از پُشتِ‌بامِ خاطره، زن ناگهان افتاد

بیدار شد در شب میانِ آه و اشک و جیغ
می‌سوخت، رویایش میانِ سوزن و تزریق

دنیا شبیه مستراحی، گند و بدبو بود
بوسیدنِ عُشّاق، چیزی مثلِ تابو بود
مثلِ «نیِ‌قلیان» خر و زرافه گامبو بود!
عقل و خِرَد هم ظاهرا در مغزِ یابو بود!

از خود گریزان بود زن، سوی لجن می‌رفت
با عشق، در اندیشه‌ی یک کرگدن می‌رفت

سربازِ مجبور و تحمُّل، فحشِ سرگُرد و…
در زیرِ پای خلق، گُل‌هایی که پژمُرد و…
در گوشه‌ای بی‌دغدغه یک سایه‌ای مُرد و…
همسایه‌اش با نعشِ او افطار را خورد و…

زن در تکاپو بود و از مردم حذر می‌کرد
هر شب کنارِ تیغ‌ها فکرِ خطر می‌کرد

در قصّه‌ها نعشِ "چخوف"، آرام می‌خندید
"کافکا" به دور از خلق، با ابهام می‌خندید
در قعرِ دوزخ، "دانته" بر فرجام، می‌خندید
یک شاعری بر چوبه‌ی اعدام، می‌خندید

زن خاکِ قبرستان به سر می‌ریخت هر روز و…
در گیجگاهش داشت یک سردردِ مرموز و…

بیمار، شهرِ خط‌خطی، در تاول و تب بود
چشمِ جماعت گود و صدها ناله بر لب بود
جنگِ شدیدی بین گاو و مار و عقرب بود!
هر روز، در شب بود و در شب بود و در شب بود

رویای فردا را جهان در فاضلابش بُرد
در قبرِ خود زن با جنون خوابید و خوابش بُرد…

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

“سردرد مرموز” / غزل پست مدرن / بهمن انصاری
به اين كتاب امتياز بدهيد.

ریشه‌کن شد فقر، کشور شد تهی از احتکار!
نیست حتی یک نفر در فکرِ مرگ و انتحار!

میش، پیشِ گرگ خوابیده‌ست و بز پیشِ پلنگ!
امنیت لبریز است و نیست کس بر غم دچار!

نیست حتی یک اثر از فتنه و خاشاک و خس!
نیست فحش و جفتک و نفرینِ «آتش‌بـِ‌اختیار»!

ریشه‌کن شد اختلاس و نفت در هر سفره است!
گوشت شد ششصد تومن، سنگک نهایت پنج‌زار!

شد ز بیکاری مسافرکش، جلّاد و عَسَس!
نیست این اطراف، حتی یک اثر از چوب و دار!

مردم از «کیهان» ندیدند، جز صداقت هیچ‌وقت!
«بیست و سی» از "خاتمی" دارد خبرها بی‌شمار!

خنده بر لب‌ها و در جیبِ عقب، پول است و پول!
هی بهار است و بهار است و بهار است و بهار!

گویمت دیگر ز چه! اوضاعِ کشور عالی است!
ظاهرا تنها کمی ما کور هستیم و خُمار!

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

“ریشه‌کن شد فقر!” / غزل پست مدرن / بهمن انصاری
به اين كتاب امتياز بدهيد.

هِرهِر و کِرکِر و عَرعَر، بخت‌مان چرکین است
تا که برچسبِ خِرَد، یکسره: "Made in" «چین» است!

مِلَّت اسطورهٔ طنزش که "مدیری" باشد!
بِهْ نداند که هنر، یکسره در "چاپلین" است…

آن که شد بَردهٔ پول و قلمش را بفروخت
جمله در پشتِ‌سَرَش ناله و صد نفرین است

تا که مغز از «پِهِن و فَضله» تَلَنبار شده‌ست…!
بِهْ که «أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» به «إلى الضَّالِّين» است!

▪️

مِلَّت از «نفت‌فروشی»، داد عُمری تلفات!
از "مصدّق" که گذر کرد، بشد شاهش «مات»!

«پلِ شیخ‌فضل‌الله»، روی «ستارخان» رفت…
«معدنِ یورت»، «پلاسکو»، کارگرها، هیهات…

به دَرَک رفت خوشی‌ها زیرِ «پوتینِ» "ترامپ"!
نورِ امّید کجاست؟ همه جا در ظُلُمات…

مغزِ بیمار و لجن، «آلِ‌سعود»، «داعش»؛ باز:
غرقِ خون، لندن و تهران، مصر، کابُل، عتبات…

▪️

دفترِ شعر کجاست بعدِ غمِ هجرِ "فروغ"؟
خفه شد شهر از این بوی گُه و گندِ دروغ

کودکِ فال‌فروش بر غمِ "حافظ" خندید
کارگر چشم ببست از طلبِ حقّ و حقوق

پدری نشئه ز افیون و دو جیبِ خالی…
دخترک رفت به حجله؛ باکره قبلِ بلوغ

"شاملو" خاک شد و خاک بشد ذوق و هنر
خفه شد شعر در این همهمه‌ی شهرِ شلوغ

▪️

شاید این شعر نهایت به خیابان برسد
شاید این خار، به چشمِ چپِ «کیهان» برسد!

بهرِ نان دوخته شد، چشم به دستانِ عَدو
شاید این شعر نمیرد، به دو خط نان برسد

در دهان نان که نباشد، که ندارد فرقی
قسمِ «حضرتِ عباس»، به «قرآن» برسد

«سال نفرین شده در قرنِ مصیبت یعنی
هی زمستان برود باز زمستان برسد*»

 

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

—————–
*) بیت آخر از پویا جمشیدی.

“ملت” / غزل پست مدرن / بهمن انصاری
به اين كتاب امتياز بدهيد.

در این سکوتِ پریشان، به باد رفته منم
که دور از تو و خویشم، غریب در وطنم

که دور از همه، از خَلق و مردمانِ سِمِج
که غرق در غزل و شعر و کاغذ و لجنم

و غرق در "شبِ تاری"، که بیخِ ریشم بود
و مرگ را که مکیدم کنار کرگدنم!

که از جنون و غَم و از سکوت، لبریزم
که مُرده‌ای بی‌سهم، از قبور و از کفنم

که غرق در شَکَّ‌م، غرقِ حیرت و تشویش
شبیهِ عشقِ تباهی در استخوانِ زنم

که در غروبِ غزل، عصرِ جمعه هر روز است…
و فحشِ غمگینی، باز خُفته در سخنم

که می‌روم به سیاهی، به عُمقِ فاجعه‌ها
دچارِ دلهُره، شَک، غم، جنون و سوءظنم

«مرا به نور پسِ ابرها امید نده
که از سیاهیِ پایانِ قصّه مطمئنم»*

 

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

—————–
*) بیت آخر از سیدمهدی موسوی.

“سوءظن” / غزل پست مدرن / بهمن انصاری
به اين كتاب امتياز بدهيد.

دوباره می‌خواند، در نبودنم یادت
دوباره در وسطِ گریه‌ها و فریادت

دوباره می‌خواند، در غروبِ خاطره‌ها
دوباره فحشم و بُغضت، تَهِ مشاجره‌ها
 
دوباره حسِّ سیاهم، دوباره تنهایی
شب و من و غم و اشک و تو و خودارضایی

دوباره دلهُره از پیچ‌های پیچاپیچ
دوباره می‌خواند، در هجومِ مُشتی «هیچ»…

▪️

که در غروبِ شعر، بی‌‌هوا تو گریه شوی
که باز هم خفه در دودهای ریه شوی

که باز هم خفه در من، دوباره جان گیری
که باز آخرِ «بهمن»، دوباره جان گیری

که هق‌هق‌ات باشم، در غروبِ خاطره‌ها
که مُرده باشی و باشم… تَهِ مشاجره‌ها

که باز باشم و باشی فرو به تنهایی…
و دلهُره -که منم- در غروبِ تنهایی…

▪️

و دلهُره -که منم- خسته در تنت باشد
و باز نوروزت، مرگِ بهمنت باشد

و باز در جسدِ یک زنی تو جان بشوی
و باز زخمِ عمیقی در استخوان بشوی

و باز هم کردن، بینِ شعرها گذری
و باز حسِّ سیاهت، دوباره دربدری…

و باز در شب و شب‌های بی‌تو نعره شدن
و باز حمله به مغزم، و میخ و اَرّه شدن

▪️

دوباره می‌خواند، در نبودنت یادم
دوباره از تو و چشمت -که رفت- افتادم…

دوباره در وسطِ گریه‌های شب، مُردم
دوباره رفتی و رفتم، چه زود پژمُردم

دوباره نفرت و ترسم از این عبوری که…
دوباره جیغِ تو در شهرِ سوت و کوری که…

دوباره فریادم، در غروبِ تنهایی
دوباره آخرِ قصّه‌، و باز رسوایی…

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

“رسوایی” / غزل پست مدرن / بهمن انصاری
به اين كتاب امتياز بدهيد.

یک کبودی زیرِ چشم و
خونِ خُشکی کُنجِ لب‌ها
در گلو بُغضی که مُرد و
یک تنی خسته
لَت و پار و
دوباره هق‌هقِ خاموش و
اشکی در نگاه و
در میانِ فحش و دشنامِ هیولای خشونت
نیمه‌شب‌ها…

▪️

صد سوالِ ناگوار
تکرار و تکرار:
«من که هستم؟
من چه هستم؟
یک زنی افسرده و قربانیِ وَهم و خشونت
خسته در اعماقِ چاهِ نفرت و بغض و عفونت
خسته از افکارِ تو
رفتارِ تو
دلخسته از غولِ تعصُّب
من ندارم هیچ با آن ذهنِ بیمارت تناسب
خسته هستم
از تو و از نَهْی و از اَمْر و دخالت‌های هرروز
خسته هستم
از تو و شکّاکی و تعقیب‌های زیر چشمت، گیج و مرموز
خسته هستم
از جهان و از جهانی که سراغم را بگیرد وقت خواب و
یک عروسک
تخت‌خواب و
یک عروسک
در نقاب و
در سراب و
منجلاب و
صد سوالِ ناگوارم
بی‌جواب و بی‌جواب و بی جواب و…
خسته هستم…»

▪️

شهرِ بی‌خود، شهرِ مضحک، شهرِ نامرد و سیاه و
شهرِ پُر دود و لجن، بوی خیانت
شهرِ گند و مسخره
مضحک
تباه و…
شهرِ مغبون
غرقِ طاعون
اشتباه و اشتباه و اشتباه و…

باز تکرار
در میانِ فحش و دشنام
باز تکرار
گوشه‌های شهرِ بیمار
هر زنی افسرده با بختِ سیاه و
با کبودی زیرِ چشم و
خونِ خُشکی کُنجِ لب‌ها
نیمه‌شب‌ها…
نیمه‌شب‌ها…
نیمه‌شب‌ها…

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

“صدای زن” / غزل پست مدرن / بهمن انصاری
به اين كتاب امتياز بدهيد.

"موتزارت" در لابلای نت‌هایش خفه شد
و یک شعرِ احساسی، درگیرِ فلسفه شد

«مارِ» بیچاره اشتباهی "موسی" را بلعید
و "چاپلین" -از فَرطِ جنون- بر «دیکتاتور» خندید

شعری که زندگی را ول کرد، ماورایی شد
شهری که اسیرِ «زندگیِ کافکایی» شد

خاطراتِ جدایی، دو قشر، دو ابهام
«ترمینال جنوب» و «فرودگاه امام»

و خلقی خسته در خانه‌های استیجاری
و خشمی خفته در شعرِ "بهمن انصاری"

قی شد عقده‌ها باز هم بر روی این کاغذ:
-«دور شو برو لعنتی، متنفرم من از…»

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

“موتزارت” / غزل پُست‌مُدرن / بهمن انصاری
به اين كتاب امتياز بدهيد.

نشد غزل بنویسم، به خوبیِ "حافظ"
ولی خریدم از آن بچه، «فالِ حافظ» را
برای دیدنِ فردای کودکِ معصوم
و درکِ «هَمّ و غَمِ» آن نگاهِ نافذ را

و درکِ سهمِ ضعیفان -که اغنیا بُردند-
و درکِ رحمِ ستمگر به لال و کور و کر
و درکِ فهمِ خری از تلاوتِ یاسین!
و درکِ وَهمِ تو از سهمِ نابرابرِ هر…

که نابرابر بود، سهمِ کودک از دنیا
برای «نانِ بیاتی»، بِگو مَگو می‌کرد
دلیلِ بختِ سیاه و گرسنگی‌ها را
درونِ تیمِ «خدا – بنده» جستجو می‌کرد

که جستجو می‌کرد، لای «فالِ حافظ» باز
که جستجو می‌کرد، لای «شاید» و «هرگز»
که درکِ «هَمّ و غَمِ» آن نگاهِ سردرگُم
از عهده‌ی نه من آمد نه "حضرتِ حافظ"

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

“فال حافظ” / غزل پُست‌مُدرن / بهمن انصاری
به اين كتاب امتياز بدهيد.

چهار میلیون، هوادارِ "تتل" 😐
واماندم! …
این مملکت است؟
فاتحه‌اش را خواندم!
یا تو بی‌بهره ز عقل و خِرَد و مغز شدی!
یا که حتما من از این قافله‌ها جاماندم!

▪️

افسوس و صد افسوس، از این حجمِ حماقت!
از این مغزِ تُهی از خِرَد و هوش و ذکاوت
از این قصّه‌ی پر غصّه که آخر به «پِهِن» خورد
ز اوضاعِ وطن، روز به روز، رو به وخامت

▪️

ز اوضاعِ جماعت که به خر گفته: زرشکی!
ندارد نه دوا، دردم و حتّی نه پزشکی!
فرو کرده مصیبت ز فلان‌جا به فلان‌جا!
به تن کُن ز عزای وطنت، جامه‌ی مشکی…

▪️

بیا! این تو و این مملکتت! من که بُریدم!
ز هیچ آمدم و حیف… به هیچم نرسیدم
نه نان شد به شکم، شعر و ریالی نه به جیبی
ندانی که از این خلق و جماعت، چه کشیدم…

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

“زرشک” / غزل پُست‌مُدرن / بهمن انصاری
به اين كتاب امتياز بدهيد.

دو خروار ناگفته در آن نگاهت
غمی خفته در… حال و روزِ افتضاحت
دلت پُر، دلت پَرپَر از وعده‌های چِرت و پِرتِ هر…
پُر از زِر زِر و حرفِ مُفت و زِرت و پِرتِ هر…

بُریدند و بُردند و خوردند، نانِ تو را
نکردند رحمی بر آن دو قِرّانِ تو را
نکردند رحمی بر آن بُغضِ احتمـــــالا شکستنی
که باید بمیری از این درد و بندِ ناگُسستنی

که باید بمیری، بمیرند از شَرمِ چَشمِ تو
بمیرند از بُغض و خَشمِ تو
بمیرند از حسرتی که خُفته در نگاهت
بمیرند بر حال و روزِ افتضاحت

ببین از غمت، غم نشسته بر تنم
ببین نفرتم از این خاک و از… میهنم
«ببین رویشِ بُغضِ ویرانگرم
که آرام خونِ تو را می‌خرم»

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

“حرف مفت” / غزل پُست‌مُدرن / بهمن انصاری
به اين كتاب امتياز بدهيد.

پوسید، در اعماقِ من، یادِ تو امشب باز
ماسید -تلخ و خط‌خطی- نامِ تو بر لب باز

یک‌مُشت شعرِ نیمه‌کاره روی کاغذ مُرد
یک «تو» از این «من» رفت و «من» در شعرها پژمُرد

آن‌دورها بوی خیانت در هوا پیچید
رفتی تو هم‌پای قرومساقی که می‌خندید

بوی لجن پُر شد در این ویرانه از آن روز
هی فحش می‌دادم به آن زن‌قحبه‌ی پفیوز

هی فحش می‌دادم به بختِ گند و پوسیده
بر خاطراتِ گُه، که بر این زندگی ریده

بر خاطراتی گُه که بر فـــردا، می‌زد گَند
بی‌حوصله، بیچاره، بی‌اعصاب، بی‌لبخند

پوسید مُشتی شعرِ خسته، در قلم، در من
تقویم‌ گیر افتاده در دی‌ماه و در بهمن

در من، تویی جا ماند و شد ویرانه این اطراف
شد ریده بر آینده و برنامه و اهداف

بی‌حوصله می‌دیدمت، همراهِ آن یارو
بی‌رحم می‌رفتی… بی‌دغدغه، پُر رو

بُردی دو تکه از من و یادم به همراهت
افتادم آخر سخت من از چاله در چاهت

بر خاطراتت یک تکانی دِه، «شبِ تارم»
تا خُرده‌هایم را از این اطراف، بردارم

بردارم و از هرچه مثلِ توست، بُگریزم
این «من» که مدت‌هاست، از یادِ تو لبریزم…

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

“خیانت” / غزل پُست‌مُدرن / بهمن انصاری
به اين كتاب امتياز بدهيد.

دردهایی…
مثلِ خوره…
در زندگی…
مرموز…
که می‌خورَد روحِ مرا در انزوا هر روز

که می‌تراشد و می‌بلعد و نمی‌دانند
میانِ مَردُمِ کور، جُغدها نمی‌مانند

که می‌رَوَد به کُما، هرشبی که بی‌خواب است
که می‌زند به سرش، در جنون چه بی‌تاب است

که می‌پَرَد شب‌ها، در میانِ کابوسش
که می‌دهد دشنام، بر جهان و ناموسش

که خسته بود، این‌بار نوبت پریدن بود
که بر زمان و زمین، حِسِّ خوبِ ریدن بود

که از زمان و زمین، خسته بود و عُق می‌زد
میانِ هر جمله، دائماً تُپُق می‌زد

که هی تُپُق می‌زد، لای حرف‌های لَزِج…
میانِ نفرت و فحش و سؤال‌های سِمِج

میانِ مَردُمِ کور و کر و خرافاتی
میانِ زاهد و مُفتی، مُغ و خراباتی

خراب و سردرگم، در میانِ خود گُم بود
که مثلِ جُغدی پیر، غرقِ در تلاطُم بود

که در درونِ خویش، دائماً فرو می‌رفت
که فحش‌ها با تیغ، در تَهِ گلو می‌رفت

بشد شبی تسلیم، در میانِ الفاظ و…
جهان فرو می‌شد، در شب و غم و گاز و…

در انزوا جُغدی پَرشکسته می‌رفت و…
که صادقانه و غمگین و خسته می‌رفت و…

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

“بوف کور” / غزل پُست‌مُدرن / بهمن انصاری
به اين كتاب امتياز بدهيد.

در یک جنونِ سخت، با «سازِ تو» رقصیدم
از فَرطِ تو، کوبیدم این "من" را به هر دیوار
در خونِ خود می‌خواندم از مرگِ تو اشعاری
مخلوق‌ها در خوابِ غفلت، شعرها بیدار…

در "من"، "تو" و «سازِ تو» بود و شعر و یک حسرت
مخلوق‌ها در پُشتِ در، با چَکُّش و اَرّه
در یک جنونِ سخت، در «سازِ تو» می‌مُردم…
از فَرطِ تو پوسید، "من" از بیخ، هر ذرّه…

مخلوق‌ها با حیرت از این فعلِ بیهوده
هرشب به «سازِ تو» بدونِ فهم، رقصیدند
در شعله‌هایت یک "من" و اشعارِ تلخش سوخت
مخلوق‌ها این فعل را هرگز نفهمیدند…

هرگز نفهمیدند، «ساز» از درد می‌پیچد
هرگز نفهمیدند، خون از شعر لبریز است
در یک جنونِ سخت، "من" در کِرم‌ها پژمُرد
تقویمِ من تبعید در اعماقِ پاییز است

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

“به ساز تو رقصیدن” / غزل پُست‌مُدرن / بهمن انصاری
به اين كتاب امتياز بدهيد.
دانلود همه كتاب‌های تاريخ‌بوك با يك كليك