دانلود کتاب‌های نایاب ، تاریخی ، کهنه ، خطی ، نفیس و قديمی و دانلود رمان و نمايشنامه در کتابخانه مجازی "پرتال جامع كتاب تاريخ" HistoryBook.ir

دانلود کتاب ؛ کتاب‌های نایاب ؛ بهمن انصاری


صفحات رسمی بهمن انصاری در شبکه‌های اجتماعی
 

کانال رسمی بهمن انصاری در تلگرام    صفحه رسمی بهمن انصاری در فیسبوک    بهمن انصاری، شاعر و نویسنده و مورخ بزرگ ایرانی    صفحه رسمی بهمن انصاری در توییتر    کانال رسمی بهمن انصاری در اینستاگرام

غزل پُست‌مُدرن

"موتزارت" در لابلای نت‌هایش خفه شد
و یک شعرِ احساسی، درگیرِ فلسفه شد

«مارِ» بیچاره اشتباهی "موسی" را بلعید
و "چاپلین" -از فَرطِ جنون- بر «دیکتاتور» خندید

شعری که زندگی را ول کرد، ماورایی شد
شهری که اسیرِ «زندگیِ کافکایی» شد

خاطراتِ جدایی، دو قشر، دو ابهام
«ترمینال جنوب» و «فرودگاه امام»

و خلقی خسته در خانه‌های استیجاری
و خشمی خفته در شعرِ "بهمن انصاری"

قی شد عقده‌ها باز هم بر روی این کاغذ:
-«دور شو برو لعنتی، متنفرم من از…»

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

به اين كتاب امتياز بدهيد.

نشد غزل بنویسم، به خوبیِ "حافظ"
ولی خریدم از آن بچه، «فالِ حافظ» را
برای دیدنِ فردای کودکِ معصوم
و درکِ «هَمّ و غَمِ» آن نگاهِ نافذ را

و درکِ سهمِ ضعیفان -که اغنیا بُردند-
و درکِ رحمِ ستمگر به لال و کور و کر
و درکِ فهمِ خری از تلاوتِ یاسین!
و درکِ وَهمِ تو از سهمِ نابرابرِ هر…

که نابرابر بود، سهمِ کودک از دنیا
برای «نانِ بیاتی»، بِگو مَگو می‌کرد
دلیلِ بختِ سیاه و گرسنگی‌ها را
درونِ تیمِ «خدا – بنده» جستجو می‌کرد

که جستجو می‌کرد، لای «فالِ حافظ» باز
که جستجو می‌کرد، لای «شاید» و «هرگز»
که درکِ «هَمّ و غَمِ» آن نگاهِ سردرگُم
از عهده‌ی نه من آمد نه "حضرتِ حافظ"

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

به اين كتاب امتياز بدهيد.

چهار میلیون، هوادارِ "تتل" 😐
واماندم! …
این مملکت است؟
فاتحه‌اش را خواندم!
یا تو بی‌بهره ز عقل و خِرَد و مغز شدی!
یا که حتما من از این قافله‌ها جاماندم!

▪️

افسوس و صد افسوس، از این حجمِ حماقت!
از این مغزِ تُهی از خِرَد و هوش و ذکاوت
از این قصّه‌ی پر غصّه که آخر به «پِهِن» خورد
ز اوضاعِ وطن، روز به روز، رو به وخامت

▪️

ز اوضاعِ جماعت که به خر گفته: زرشکی!
ندارد نه دوا، دردم و حتّی نه پزشکی!
فرو کرده مصیبت ز فلان‌جا به فلان‌جا!
به تن کُن ز عزای وطنت، جامه‌ی مشکی…

▪️

بیا! این تو و این مملکتت! من که بُریدم!
ز هیچ آمدم و حیف… به هیچم نرسیدم
نه نان شد به شکم، شعر و ریالی نه به جیبی
ندانی که از این خلق و جماعت، چه کشیدم…

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

به اين كتاب امتياز بدهيد.

دو خروار ناگفته در آن نگاهت
غمی خفته در… حال و روزِ افتضاحت
دلت پُر، دلت پَرپَر از وعده‌های چِرت و پِرتِ هر…
پُر از زِر زِر و حرفِ مُفت و زِرت و پِرتِ هر…

بُریدند و بُردند و خوردند، نانِ تو را
نکردند رحمی بر آن دو قِرّانِ تو را
نکردند رحمی بر آن بُغضِ احتمـــــالا شکستنی
که باید بمیری از این درد و بندِ ناگُسستنی

که باید بمیری، بمیرند از شَرمِ چَشمِ تو
بمیرند از بُغض و خَشمِ تو
بمیرند از حسرتی که خُفته در نگاهت
بمیرند بر حال و روزِ افتضاحت

ببین از غمت، غم نشسته بر تنم
ببین نفرتم از این خاک و از… میهنم
«ببین رویشِ بُغضِ ویرانگرم
که آرام خونِ تو را می‌خرم»

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

به اين كتاب امتياز بدهيد.

پوسید، در اعماقِ من، یادِ تو امشب باز
ماسید -تلخ و خط‌خطی- نامِ تو بر لب باز

یک‌مُشت شعرِ نیمه‌کاره روی کاغذ مُرد
یک «تو» از این «من» رفت و «من» در شعرها پژمُرد

آن‌دورها بوی خیانت در هوا پیچید
رفتی تو هم‌پای قرومساقی که می‌خندید

بوی لجن پُر شد در این ویرانه از آن روز
هی فحش می‌دادم به آن زن‌قحبه‌ی پفیوز

هی فحش می‌دادم به بختِ گند و پوسیده
بر خاطراتِ گُه، که بر این زندگی ریده

بر خاطراتی گُه که بر فـــردا، می‌زد گَند
بی‌حوصله، بیچاره، بی‌اعصاب، بی‌لبخند

پوسید مُشتی شعرِ خسته، در قلم، در من
تقویم‌ گیر افتاده در دی‌ماه و در بهمن

در من، تویی جا ماند و شد ویرانه این اطراف
شد ریده بر آینده و برنامه و اهداف

بی‌حوصله می‌دیدمت، همراهِ آن یارو
بی‌رحم می‌رفتی… بی‌دغدغه، پُر رو

بُردی دو تکه از من و یادم به همراهت
افتادم آخر سخت من از چاله در چاهت

بر خاطراتت یک تکانی دِه، «شبِ تارم»
تا خُرده‌هایم را از این اطراف، بردارم

بردارم و از هرچه مثلِ توست، بُگریزم
این «من» که مدت‌هاست، از یادِ تو لبریزم…

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

به اين كتاب امتياز بدهيد.

دردهایی…
مثلِ خوره…
در زندگی…
مرموز…
که می‌خورَد روحِ مرا در انزوا هر روز

که می‌تراشد و می‌بلعد و نمی‌دانند
میانِ مَردُمِ کور، جُغدها نمی‌مانند

که می‌رَوَد به کُما، هرشبی که بی‌خواب است
که می‌زند به سرش، در جنون چه بی‌تاب است

که می‌پَرَد شب‌ها، در میانِ کابوسش
که می‌دهد دشنام، بر جهان و ناموسش

که خسته بود، این‌بار نوبت پریدن بود
که بر زمان و زمین، حِسِّ خوبِ ریدن بود

که از زمان و زمین، خسته بود و عُق می‌زد
میانِ هر جمله، دائماً تُپُق می‌زد

که هی تُپُق می‌زد، لای حرف‌های لَزِج…
میانِ نفرت و فحش و سؤال‌های سِمِج

میانِ مَردُمِ کور و کر و خرافاتی
میانِ زاهد و مُفتی، مُغ و خراباتی

خراب و سردرگم، در میانِ خود گُم بود
که مثلِ جُغدی پیر، غرقِ در تلاطُم بود

که در درونِ خویش، دائماً فرو می‌رفت
که فحش‌ها با تیغ، در تَهِ گلو می‌رفت

بشد شبی تسلیم، در میانِ الفاظ و…
جهان فرو می‌شد، در شب و غم و گاز و…

در انزوا جُغدی پَرشکسته می‌رفت و…
که صادقانه و غمگین و خسته می‌رفت و…

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

به اين كتاب امتياز بدهيد.

در یک جنونِ سخت، با «سازِ تو» رقصیدم
از فَرطِ تو، کوبیدم این "من" را به هر دیوار
در خونِ خود می‌خواندم از مرگِ تو اشعاری
مخلوق‌ها در خوابِ غفلت، شعرها بیدار…

در "من"، "تو" و «سازِ تو» بود و شعر و یک حسرت
مخلوق‌ها در پُشتِ در، با چَکُّش و اَرّه
در یک جنونِ سخت، در «سازِ تو» می‌مُردم…
از فَرطِ تو پوسید، "من" از بیخ، هر ذرّه…

مخلوق‌ها با حیرت از این فعلِ بیهوده
هرشب به «سازِ تو» بدونِ فهم، رقصیدند
در شعله‌هایت یک "من" و اشعارِ تلخش سوخت
مخلوق‌ها این فعل را هرگز نفهمیدند…

هرگز نفهمیدند، «ساز» از درد می‌پیچد
هرگز نفهمیدند، خون از شعر لبریز است
در یک جنونِ سخت، "من" در کِرم‌ها پژمُرد
تقویمِ من تبعید در اعماقِ پاییز است

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

به اين كتاب امتياز بدهيد.

يک «هيچ‌کس‌هايي» به فردايم چه گَندي زد…
«مَردي که ديگر نيست»، بر من پوزخندي زد
با گريه، يک «زن» در شبم، جيغ بلندي زد
در گوشِ من يک «خر»، سخن‌هاي چرندي زد!

يک‌مُشت فحشِ بي‌اراده، در دهان چرخيد…

گم شد در اين «من»، يک «تو»اي غمگين و افسرده
در عُمقِ من، يک زن که شد سرکوب و سرخورده
صد خاطراتِ تلخ در «من»، تلخ پژمرده
شليکِ جيغت، نعره‌هايم، در زني مُرده

«من» با سياهي لشگرش آهسته مي‌خنديد…

پاشيد از اعماقِ مَردم، خنده‌هايي گيج
در قبر مي‌ماسيد، نعشِ زنده‌هايي گيج
در مجلسِ خَتمِ خدا، رقصنده‌هايي گيج
نان خوردني با نرخِ روز، «چرخنده‌»هايي گيج

چرخيد اين چرخه ولي اين «من» نمي‌چرخيد…

افکار، در من سخت مشغولِ جويدن بود
«مَردي که ديگر نيست»، مشغولِ دويدن بود
در پُشتِ‌بامِ من، «زني» فکرِ پريدن بود
«خر» با وَلَع در شهر، مشغولِ چريدن بود

مي‌مُرد «من» با بي‌خيالي، خلق مي‌خنديد…

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

به اين كتاب امتياز بدهيد.

يک سالِ ديگر رفت بر باد و به بادت داد
ماسيد در حلقوم‌ها، صد نعره و فرياد

يک سالِ ديگر رفت، بي‌رحمانه از دستت
ناخورده «مِي»، سرگيجه‌ها، بوي تنِ مستت

در سوزش از آشفتگي‌هايي که از هيچ است
مي‌چرخد اين چرخه به سختي پيچ‌درپيچ است

مي‌چرخد اين چرخه به دورِ هيچ‌ها، مُمتَد
سرگيجه‌ها ماسيده در اين پيچ‌ها، مُمتَد

*

سرگيجه‌ها شايد که از بدبختي‌ات باشد
شايد نشاني تلخ، از سرسختي‌ات باشد

سرگيجه‌ها شايد که قسمت، يا که اقبال است
شايد نشاني تلخ، از سهمت از امسال است

شايد نشاني تلخ، از اين مُرده‌ها باشد
شايد شروعِ خيزشِ سرخورده‌ها باشد

شايد که قِسمت باشد اين، شايد که سهمت بود
شايد که در سرگيجه‌ها، تکرارِ وَهمت بود

*

وَهم از نبودن، ترسِ از کابوسِ تنهايي
وَهم از جدايي، خسته از اشک و خودارضايي

وَهم از سکوتِ مُمتَدِ فرداي پوسيده
وَهم از شغالِ پير و چرکين و چروکيده

وَهم از لجنزاري که بلعيده‌است مرگت را…
وَهم از زمستاني که زد بر شب، تگرگت را…

وَهم از خود و شب‌هاي بيخود را سحر کردن
وَهم از بُريدن، ريشه‌ات، قصد تبر کردن

*

با يک تبر کوبيد بر فرقِ سرم، يادت
در وَهمِ شيرين، در خيابان مُرد فرهادت

در اين خيابان، باز هم شب را سحر کردم
در وَهمِ نوروز، از دي و بهمن گذر کردم

لبريز از فريادها، با کرگدن رفتم
با جيبِ خالي از لجن، سوي لجن رفتم

با جيبِ خالي در لجن، مغبون و فرسوده
گُم در جهانت، حيف… تا بوده همين بوده…

***

يک سالِ ديگر رفت، باز از غصه لبريزي
بر خاطراتِ خُشکِ فردا، اشک مي‌ريزي

يک سالِ ديگر رفت، اين مُرداب غمگين است
در وَهمِ فرهاد، هر تبر، از ريشه شيرين است

يک سالِ ديگر رفت، باز اين نعش‌ها مُردند
در سوزشِ غم، حرف‌ها را بُغض‌ها خوردند
 
يک سالِ ديگر رفت، مرگت سخت بي‌رحم است
اين مَرد از فرداي تو، افسوس بي‌سهم است

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

 

به اين كتاب امتياز بدهيد.

بيهوده با يک مُرده، امشب مَرد شد سرشاخ
يک زن به بختِ خويش خنديد و بشد گستاخ
فرجامِ گاو و دست‌هاي خونيِ سلّاخ
من خيره بر عُمقِ حماقت‌هاي يک مِلَّت

يک نصفه از مَردي در اين بيهوده‌ها پژمُرد
زن زير لِنگِ سايه‌ها، جان کَند و آخر مُرد
گاوي علف را پس زد و معشوقه‌اش را خورد
من خيره بر يک مُشت، «بودن‌هاي» بي‌علت

به اين كتاب امتياز بدهيد.

دلخسته از یک مُشت پوچی‌های تکراری
یک مُشت خَلقِ بی‌اراده، لات و بازاری

دلخسته از افعالِ بی‌خود، مسخره، ناقص
این «هیچ‌کس‌های» پریشان، گیج و ناخالص

بیراهه، قبرستان و وحشت، زوزه‌ی ارواح
قبل از بهارم، خسته در سرمای بهمن‌ماه

یک مُشت شعر نیمه‌کاره، خسته از هجرت
آن دورها یک زن که در من مُرد، در نفرت

آن دورها یک گاو، بر خلقی تلنگر زد
معشوقه‌ای بر عشقِ خود رنگِ تظاهر زد
 
در کُنجِ این سینه، دوباره «آه» ماسید و…
یک زن درونِ من بدونِ اشک، خوابید و…

در انتهای خاطراتی، زن به چاه افتاد
تُف کرد بر دیروز و با هق‌هق به راه افتاد…

در انتهای خاطراتی، زار می‌زد «غم»
شیری که بزدل بود، راضی شد به یک شلغم!

نالید در اعماقِ شعرم واژه‌ای مُرده
نالید در من یک زنی غمگین و افسرده

نالید از بیهودگی‌هایی که سهمش شد
نالیدن از کابوس‌ها، تکرارِ وَهمش شد

نالید با سرگیجه از رویای مَردی که…
نالید از سوزِ زمستان‌های سردی که…

نالید از یک مُشت پوچی‌های تکراری
نالید از خَلقی مزخرف، لات و بازاری…

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

“نالید!” / غزل پُست‌مُدرن / بهمن انصاری
3.6 (72%) 5 votes

بیهوده با یک مُرده، امشب مَرد شد سرشاخ
یک زن به بختِ خویش خندید و بشد گستاخ
فرجامِ گاو و دست‌های خونیِ سلّاخ
من خیره بر عُمقِ حماقت‌های یک مِلَّت

یک نصفه از مَردی در این بیهوده‌ها پژمُرد
زن زیر لِنگِ سایه‌ها، جان کَند و آخر مُرد
گاوی علف را پس زد و معشوقه‌اش را خورد
من خیره بر یک مُشت، «بودن‌های» بی‌علت

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

“سرشاخ” / غزل پُست‌مُدرن / بهمن انصاری
3 (60%) 2 votes

شبیه هجرتِ شعر از کتاب‌های فروغ
شبانه‌های تو را، من مُوَقَّتی بودم
شبیهِ هر شبِ من، سرد و لعنتی بودی
شبیهِ هر شبِ تو، سرد و لعنتی بودم

شبیهِ هر شبِ من، شاعری که می‌ترسید
شبیهِ کابوست، در شبانه‌های لَزِج
شبیهِ لبخندت، در غروبِ یکشنبه
شبیهِ خاطره‌هایت، مُدام و تلخ و سِمِج

شبیه خاطره‌هایت، نبودنت قطعی است
غروبِ خاطره‌هایت چه تلخ و دلگیر است
دوشنبه‌های تو را با غمت فروخوردم
دوباره خاطره‌هایت به من، سرازیر است

شبیه هجرتِ شعر از کتاب‌های فروغ
چکید خاطره‌هایت، دوباره تلخ و سِمِج
غروبِ جمعه بخند، بر غَمی که بلعیدت
غروبِ جمعه بخند، بر شبانه‌های لَزِج

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

“شبانه‌های لزج” / غزل پُست‌مُدرن / بهمن انصاری
3.67 (73.33%) 3 votes

خواستم سبز شوم، ساقه‌ام از ریشه گسست
چَکُّشِ تَلخِ تو کوبید و دل از بیخ شکست

خواستم فحش شوم، دل به دو صد خاطره خورد
خواستم نعره شوم، نعره به حلقم گره خورد

خواستم رود شوم، از تو به دریا برسم
خواستم شعر شوم، با تو به فردا برسم

خواستم سنگ شوم، شاکی و بی‌رحم شوم
بگذرم از تو و فردای تو بی‌سهم شوم

*
تلخم و زندگی‌ام تلخ‌تر از زهرِ تو بود
ترسم از ماندنِ هر خاطره از شهرِ تو بود

تلخم و ترسم از این هجرت و از فاصله‌هاست
ترسم از پاسخِ تلخت به همه مسئله‌هاست

ترسم از مرگِ بهار است، در این بهمن‌ماه
تلخم از بختِ مزخرف، ترسم از آخرِ راه

ترسم از مرگ خودم نیست، تو را می‌ترسم…
از تو و مقصدِ پوچت به کجا… می‌ترسم

*
باز با مقصدِ پوچت، به گناه افتادم
باز هم شعر شدم، باز به چاه افتادم

باز از فرطِ تو، غم با تو و الکل خوردم
باز هم باختم، از یار خودی گل خوردم

باز هم خنده شدم، طعنه به هر اشک زدم
بر تو و بر خود و آینده‌مان… کشک زدم

از تو و رفتنِ تو، لمس شدم، ترسیدم
بی‌تو از سوزِ زمستان همه‌جا لرزیدم

*
خسته از سوزِ زمستان غرق در کینه شدم
سوختم آخر بازی، و قرنطینه شدم

سوختم از تو و از بازیِ تو، وقتی که…
فحش خوردم: «لجن و ساده‌دل و مرتیکه… »

فحش خوردم که تو را با دل و جان خواستمت
قیمتت هیچ نبود، باز گران خواستمت

فحش خوردم که مرا فحشِ بدی، حَقَّم بود
سرنوشتم بد و بیراهِ تو با ماتم بود

*
باز هم یادِ تو و ننگ به لجبازیِ تو
باز هم ضعفِ من و حیله و اخّاذیِ تو

باز کابوسِ شب و وحشت و هر فریادت
کوچِ شیرینِ تو و خودکشیِ فرهادت

خسته از بازیِ تو، خسته از این فاصله‌ها
خسته از بود و نبودت، خسته از مسئله‌ها

خسته از عطرِ تو، پیچیده در این کاشانه
خسته از خاطره‌های تو در این ویرانه

***
خواستم میخ شوم، بنده‌ی چَکُّش باشم
در جنون، نعره‌زنان، بی‌کس و ناخوش باشم

خواستم شعر شوم، از تو و پایانِ تو باز
سوختم، پوسیدم، در تو و زندانِ تو باز

خواستم قهوه شوم، در تَهِ فنجانی که…
خسته از بهمن و سرمای زمستانی که…

خواستم مرگ شوم، سمتِ تو پرواز کنم
خواستم یادِ تو را باز پس‌انداز کنم

 

بهمن انصاری / غزل پُست‌مُدرن

به اين كتاب امتياز بدهيد.
دانلود همه كتاب‌های تاريخ‌بوك با يك كليك