دانلود کتاب‌های نایاب ، تاریخی ، کهنه ، خطی ، نفیس و قديمی و دانلود رمان و نمايشنامه در کتابخانه مجازی "پرتال جامع كتاب تاريخ" HistoryBook.ir

دانلود کتاب ؛ کتاب‌های نایاب ؛ بهمن انصاری


صفحات رسمی بهمن انصاری در شبکه‌های اجتماعی
 

کانال رسمی بهمن انصاری در تلگرام    صفحه رسمی بهمن انصاری در فیسبوک    بهمن انصاری، شاعر و نویسنده و مورخ بزرگ ایرانی    صفحه رسمی بهمن انصاری در توییتر    کانال رسمی بهمن انصاری در اینستاگرام

مقالات و یادداشت‌های بهمن انصاری

کتاب زرتشت و زرتشتیان به قلم بهمن انصاری و به همت انتشارات آروَن، منتشر شد. این کتاب، اثری است پژوهشی من‌باب تاریخ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی پیروان دین زرتشت.

کتاب از دو بخش تشکیل شده است. بخش اول شامل تاریخ زندگی زرتشت پیش از اسلام، با نگاهی اجمالی به وضعیت دین زرتشتی و مزدیسنا، در روزگار پادشاهی هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان و توضیحی در باب اوستا است.

بخش دوم کتاب، بررسی تخصصی تاریخ اجتماعی و سیاسی زرتشتیان در روزگار حکومت‌های طاهریان، سامانیان، صفاریان، آل‌زیار، آل‌بویه، سلجوقیان، خوارزمشاهیان، مغولان، صفویان و قاجار، به همراه بررسی اوضاع فرهنگی و پراکندگی جمعیتی و جغرافیایی زرتشتیان و معرفی دانشمندان و هنرمندان زرتشتی پس از اسلام می‌باشد.

قیمت کتاب ده‌هزارتومان و هزینه ارسال کتاب در تهران رایگان و برای شهرستان‌ها حداکثر ۴هزارتومان می‌باشد. کتاب برای دوستان خارج از کشور نیز با پست هوایی ارسال خواهد شد.

نحوه خرید:
برای سفارش کتاب با شماره ۶۶٩۶٢٨۵٠ و ۶۶٩۶٢٨۵١ تماس بگیرید.

برای خرید حضوری کتاب نیز می‌توانید به آدرس روبرو مراجعه کنید: میدان انقلاب، خیابان دوازده فروردین، تقاطع وحید نظری، پلاک ١٠۵، واحد ٣، انتشارات آروَن.

 

بهمن انصاری

در پیرامون کتاب «زرتشت و زرتشتیان»
به اين كتاب امتياز بدهيد.

آتنا آمده بود تا «بابا» را ببیند.
دختربچهٔ هفت ساله که از گرانی گوشت و مرغ و اجاره‌خانه و بی‌پولی چیزی نمی‌داند.
دختربچهٔ هفت ساله که از رنجِ «دستفروشی» و عرق‌ریختن‌های پدر، چیزی نمی‌داند.
او فقط می‌داند که هر روز باید بیاید کنارِ بساطِ دستفروشیِ پدر تا با شیرین‌زبانی‌هایش، بابای خسته و رنج‌کشیده را به فرداهای بهتر، امیدوار کند.

وقتی هم از بازیگوشی و شیرین‌زبانی خسته می‌شد، به سمتِ خانه می‌رفت. حالا نوبتِ خوشمزگی و دلبری برای «مامان» بود. مادری که زیر سیلی‌های زمانه؛ خط و چروکِ پیری، خیلی زودتر از معمول، بر سر و صورتش نشسته بود. اما با همهٔ «نداری‌ها»، برای آیندهٔ «تنها داشته‌اش» برای آیندهٔ جگرگوشه‌اش چه برنامه‌ریزی‌هایی داشت. می‌خواست هرچه را خود به آن نرسیده بود، برای «خوشمزهٔ شیرین‌زبانش» مهیا کند: دانشگاه، ازدواج، زندگی در آرامش…

***

دیوِ شهوت، مخلوط در سرشتِ نکبت، در قاموسِ موجودی تُهی از شرافت؛ آن حوالی مشغولِ برنامه‌ریزی برای ارضا شدن بود. برای سیرتِ غرق در لجنِ او، نه سن و سال اهمیتی داشت، نه بازیگوشی‌های هفت سالگی، نه شیرین‌زبانی‌های فرشتهٔ آسمانی، نه رنج‌های پدر و نه دل‌خوشی‌های مادر. او فقط به «آبِ منی» و خلسهٔ کوتاه‌مدتِ ارضا شدن می‌اندیشید.

دخترک با جست و خیزِ کودکانه می‌رفت تا آغوشِ مادر را برای بارِ هزار و یکم تجربه کند. اما این‌بار به‌جای مادر، خود را در آغوشِ بدبو و غرق در استرسِ موجودی کثافت، مشاهده کرد…

جیغ‌های طفلِ معصوم…
اشک‌های بی‌پایان…
آلتِ چندش‌ناکِ یک نرّه‌خرِ حرامزاده…
تلمبه‌های مستمر…
و…
ارضا شدن‌…

آری ارضا شد. تمام شد. این تمامِ آن‌چیزی بود که ساعت‌ها برایش برنامه‌ریزی کرده بود. حال نوبتِ پشیمانی است؟ فکر نمی‌کنم. به‌هرحال، هنوز یک جای کار می‌لنگید. با این طفلِ نیمه‌جان چکار باید کرد؟ با این رنگ و روی پریده و ترس و اشک و پاهای خونین، اگر برود که همه‌کس از این بعدازظهرِ پرهراس، آگاه خواهند شد؟ نه! هنوز آخرین فعل باقی‌مانده است. باید انجام شود تا پایانِ این تراژدیِ انسانی، کامل شود…

***

ببخش مخاطب. تا همینجا بس است. قلم دیگر توانایی ادامهٔ ماجرا را ندارد…

***

از فردا دیگر پدر نمی‌داند که با کدام امید و آرزو بساطِ دستفروشی‌اش را پَهْن کند…
مادرِ بیچاره…
چه می‌کشد با خاطراتِ بازیگوشی‌های شیرین‌زبانِ خوشمزه‌اش…

باید فقط تف کرد بر دنیا و تمام متعلقاتش…

 

بهمن انصاری

در مرثیه آتنا اصلانی
به اين كتاب امتياز بدهيد.

۹۳سال پیش (۱۲ تیرماه سال ۱۳۰۳ خورشیدی) در چنین روزی "میرزاده عشقی" شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگار ایرانی توسط عمال حکومتی کشته شد.

میرزاده بی‌گمان از بزرگترین و جسورترین مبارزان ادبی/سیاسی تاریخ ایران است. اشعار تند و تیز او که بی‌پروا در محکومیت رجال سیاسی وقت، سروده می‌شد، در تمام تاریخ ایران، بی‌نظیر است. او در اشعار خود -که اغلب در روزنامهٔ خود موسوم به «قرن بیستم» به چاپ می‌رسانید- تمام رجال سیاسی وقت همچون "مؤتمن‌ الملک" رئیس مجلس، "رضاخان" رییس‌الوزرا و سردارسپه، مراجع و مرتجعین مذهبی و سفرای خائنی چون "وثوق‌الدوله"، "قوام" و… را آماج حملات خود قرار می‌داد. از معروفترین اشعار او در هجو مجلس و نمایندگان مجلس چهارم بود:

این مجلس چارم به خدا ننگ بشر بود               دیدی چه‌خبر بود؟
هـرکـار که کردند ، ضـرر روی ضـرر بود               دیدی چه‌خبر بود؟
دیگر  نکند  هو  ،  نزند  جفته "مدرس"               در‌ ساحت‌ مجلس
بگذشت دگر، مدتی ار محشر خـر بود               دیدی چه‌خبر بود؟
سرمایه بدبختی‌ایران دو "قوام" است               این‌سکه‌بنام‌است
یک‌ملتی از این دو نفر خون به جگر بود               دیدی چه‌خبر بود؟
با "آشتیانی" ز  چه  این مَردِ کم از زن               شد دست‌به‌گردن
ای‌کاش که بر گردن این هر دو تبر بود               دیدی چه‌خبر بود؟
این‌مجلس‌چارم‌چه‌بگویم‌که‌چها‌داشت              
"سلطان‌علما"داشت
پس من خَرَم این‌مرد اگر نوع‌بشر بود؟               دیدی چه‌خبر بود؟

و در جای دیگر می‌گوید:

بعد از  این، بر وطن و بوم و بَرَش  باید رید
به چنین مجلس و این کَرّ و فَرَش باید رید
به‌حقیقت در عدل ار در این بام و در است
به چنین عـدل و  به دیـوار و درش باید رید

او جسورانه و با شجاعت بی‌حساب خود، نارضایتی از اوضاع وحشتناک سیاسی را در اشعارش با صریح‌ترین واژگان، بیان می‌کرد:

دردا و حسرتُها که جهان شد به‌کام خر!
زد  چرخ ِ سفله، سکهٔ دولت  به‌نام خر!
روزی    که   جلسهٔ  وزرا    منعقد  شود
دربار، چون طـویـلـه شود ، ز ازدحـام خر!

او بی‌پروا نارضایتی خود را از اوضاع وطن در اشعارش منعکس کرده و ظاهرا آماده فنا شدن در راه آزادی میهن بود:

این مُلک یک انقلاب  می‌خواهد و بس
خون‌ریزی بی‌حساب می‌خواهد و بس
امــروز   دگــر    درخــت ِ  آزادی    مــا
از خون ِ من و تو ، آب می‌خواهد و بس

میرزاده از وطن‌پرست‌ترین افراد تاریخ ایران بود. مضمون بیشتر اشعار و نمایشنامه‌های او، به موضوع وطن پرداخته شده بود. برخی از قطعات او در اصل مرثیه‌هایی جان‌سوز، در گله از نابسامانی وطن است:

ای‌دوست ببین بی‌سروسامانی ایران
بـدبـخـتـی ِ ایران  و  پـریـشـانی ایران
بگرفته  دلـم  سخت ،  ز اوضاع کنونی
بیچارگی و  مـحـنـت  و   حیرانی ایران

چنین بود که سر سبز او، قربانی زبان سرخ و آتشینش گردید و در ۲۹سالگی، به قتل رسید. او در یکی از اشعارش مرگ خود را چنین پیشبینی کرده بود:

من آن نی‌ام به مرگ طبیعی شوم هلاک
وین کاسهٔ‌خون به‌بستر ِ راحت هدر شود

عشقی در غروب روز ۱۲ تیرماه در حیاط خانه‌اش مورد اصابت گروه مزدوران حکومتی قرار گرفت و روزگار نامرد را بدرود گفت. بدرقه او، باشکوه‌ هرچه تمام‌تر توسط مردم انجام گرفت و پیکر او را در گورستان ابن‌بابویه به خاک سپردند. بدبختانه نسل امروز؛ غرق در شبکه‌های مجازی و در حال گذراندن روزگار به باطل‌ترین شکل ممکن، از میرزاده عشقی و اشعار و احوال او بی‌خبر است.

 

بهمن انصاری
١٢ تیرماه ۱۳۹۶ خورشیدی

یادداشتی درمورد میرزاده عشقی
به اين كتاب امتياز بدهيد.

اخیرا از صدا و سيماى جمهورى اسلامی و شبکه "افق"، مستندی تاریخی/جغرافیایی از منطقه «نهاوند» پخش شد. مستندی نسبتا ضعیف، با ایرادات مشهود. اما تلخ‌ترین بخش از این مستندِ کذایی، جایی بود که به تپه تاریخی نهاوند اختصاص داشت. تپه‌ای که در سال ۲۱ هجری، جنگ میان لشگر متجاوز اعراب و سپاه ساسانی در آن‌جا روی داد.

پیش از هر چیز، بد نیست صفحاتِ خاک‌گرفته‌ی تاریخ را ورق بزنیم. «جنگ نهاوند»، دومین جنگ بزرگ اعراب و ایرانیان پس از «جنگ قادسیه» بود. اعراب، پیروزی در این جنگ را «فتح‌الفتوح» می‌نامند. چرا که پس از آن، تمام شهرهای ایران در مقابل لشگر متجاوزین، بی‌پناه ماند و به زودی کل ایران، زیر سُمِّ اسبانِ تازی، لگدمال گردید. از این زمان بود که در هر شهر، گردنِ مَردان و سربازانِ ایرانی به زیر تیغ رفته، دختران ایرانی اسیر و در بازار برده‌فروشان به فروش رسیدند، به پسران نوجوان تجاوز شد و زن‌های شوهردار از دامانِ خانواده دزدیده شده و میان سران عرب، تقسیم گردیدند. اتفاقی که امروز پس از گذشت چهارده قرن بار دیگر تکرار شد و اعرابِ داعشی -فرزندانِ همان اعرابِ صدرِ اسلام- همان بلا را بر سر زن و فرزندان «کُردهای ایرانی»، تکرار کردند.

در جنگ نهاوند، بسیاری از سرداران و سربازانِ دلیر ایرانی، کشته شدند. امروزه از آرامگاه هیچ‌یک از این شهیدانِ مدافعِ وطن، نشانی در دست نیست. اما طی رویدادی عجیب، مقبره یکی از فرماندهان عرب به نام "نعمان بن مقرن" -که توسط "پیروزان" سردار رشید ایرانی، کشته شد و در پنج کیلومتری شمال‌غربی شهر، مدفون است- امروزه با عنوانِ "آرامگاه باباپیر"، به زیارتگاه هموطنانِ ناآگاهِ ما، تبدیل شده است!

عجیب‌تر آن‌که در گوشه‌ای از آن مستندِ فوق‌الذکر، از مقبره نعمان گزارشی تهیه شده و فرمانده‌ی فاتحِ نهاوند؛ با عنوان دلاور اسلام، ستوده شده است! راویِ مستند، با هیجانی توام با افتخار می‌گوید:

«اینجا محلی است که، سپاهیانِ سردرگمِ ساسانی، شکست خوردند و سپاهِ مسلمین، به "فتح الفتوح" دست یافت.»!!!

در هیچ‌کجای زمین، ملتی را نخواهید یافت که چنین احمقانه، متجاوزین و قاتلان سرزمین خود را تقدیس کند. آیا ما مشغولِ یک خودزنی ملی/فرهنگی هستیم؟ یا این وقایع، به دلیل فقدان شعور و خِرَد به وقوع می‌پیوندد؟ چه زیبا سرودند حضرت فردوسی:

به یزدان اگر ما خِـرَد داشتیم
کجا این سرانجامِ بد داشتیم

بهمن انصاری
۲۵ خرداد ۱۳۹۶ خورشیدی

 

————-‌———————
پ.ن: برای اطلاعات بیشتر بنگرید به تاریخ طبری ذیل وقایع مربوط به سال ۲۱ هجری، فتوح البلدان از بلاذری، الفتوح از ابن‌اعثم  و تاریخ ایران بعد از اسلام از زرینکوب.

خودرنی ملی
به اين كتاب امتياز بدهيد.

اخیرا فیلمی از یک گروه کوهنورد در شبکه‌های اجتماعی مشغول دست به دست شدن است. در این فیلم، گروه کوهنورد پس از رسیدن به قله دماوند، با دود و دم و صداهای عجیب و مواد مذاب مواجه شده و سپس با ترس، از فعال شدن آتش‌فشان دماوند خبر می‌دهند. مدیران کانال‌ها و صفحات اجتماعی نیز با آب و تاب مشغول انتشار این فیلم هستند و از خطر نابودی تهران صحبت می‌کنند.

***

دماوند، آتش‌فشانی نیمه‌فعال است. بررسی‌های علمی و جغرافیایی نشان می‌دهد که این آتش‌فشان فعلا پتانسیل فعالیت مهیب را ندارد. اما در سال‌هایی که بارش باران بالاتر از حدِّ معمول اتفاق می‌افتد، با برخورد مقدار زیادی آب به سنگ‌های داغِ درون آتش‌فشان، مقدار زیادی بخار آب از منافذ آن خارج می‌شود که به اشتباه، آن را فعالیت آتش‌فشانی می‌پندارند.

همچنین در حالت عادی نیز همواره مقداری دود و سرب و مواد مذاب، با سر و صدا در دهانه آتش‌فشان مشهود است. در قرن‌های گذشته، زمانی که هنوز آلات و ادوات صنعتی وارد زندگی روزمره نشده و آلودگی صوتی کمتر بود، مردم منطقه "ری باستان" (که تهرانِ امروز نیز شامل آن می‌شد) در سکوت شب‌های زمستانی، صداهایی شنیده و بعضا بخارهایی از جانب کوه دماوند مشاهده می‌کردند که بنابر یک باور اسطوره‌ای کهن، صداها را نعره‌ "ضحاک" (آژی‌دهاک) و دودها را بخارِ نفس او، می‌پنداشتند.

"یاقوت حموی"، مورخ و جغرافی‌دان قرن شش و هفت هجری، در هنگام عبور از ری با این افسانه‌ها مواجه شده و برای درک آن، اقدام به بالا رفتن از کوه دماوند می‌کند و سپس مشاهدات خود را در کتاب «مُعجَم‌البُلدان» چنین مکتوب می‌کند:

«من با زحمت و خطر جانی فراوان تا نیمهٔ آن کوه رسیدم و گمان نمی‌کنم تا آن روز کسی از من بالاتر رفته باشد. نگاه کردم، چشمه‌ای از سُرب مذاب بود که پیرامون آن چشمه، سُرب‌ها خشکیده بودند و هنگامی که خورشید به آن‌ها می‌تابید چون آتش می‌درخشیدند. میان کوه، غارها و گودال‌هایی بود که وزش بادها از سوی‌های گوناگون در آن‌ها تولید پژواک‌ها و آهنگ‌های گوناگون درفواصل معین می‌کرد. یک بار چون شیههٔ اسب به گوش می‌رسید، یک بار چون عرعر خر و گاهی چون بانگ بلند و رسای مردمان که به کلی نامفهوم می‌نمود و اهالی محل آن را زبان مردم بدوی می‌دانستند. دودهایی را که به نفس ضحاک تعبیر می‌کنند، بخاری است که از آن چشمهٔ مذاب بر می‌خیزد.» [حموی، یاقوت (۱۹۹۰م)، مُعجَم‌البُلدان (بیروت: دارالکتب العلمیه)، ۴۷۵/۳]

لذا از بابت فعالیت مجدد آتش‌فشان دماوند، جای نگرانی نیست و دود و دمی که گروه کوهنورد با آن مواجه شده‌اند، قرن‌هاست که در بالاترین نقطه دماوند قابل مشاهده است.

بهمن انصاری
۱۳۹۵/۱۲/۱۵


دانلود فیلم دوستان کوه‌نورد و تصور اشتباه فعال شدن دماوند
آیا آتش‌فشان دماوند در حال بلعیدن تهران است؟

آیا آتش‌فشان دماوند در حال بلعیدن تهران است؟
به اين كتاب امتياز بدهيد.

«زیگورات چُغازنبیل» با قدمت بیش از ۳هزار سال (بنا شده در ۱۲۵۰ پیش از میلاد) واقع در منطقه شوش در استان خوزستان؛ نیایشگاهی باشکوه، یادگار از "اونتاش‌گال" پادشاه بزرگ «عیلام باستان» می‌باشد. این نیایشگاه برای "اینشوشیناک" خدای عیلامی‌ها بر پا شده بود.

چُغازنبیل نخستین ساختمان مذهبی در تاریخ ایران‌زمین است. «چُغا» در گویش لُری به معنای «تپه» و «زنبیل» نیز همان واژه مرسوم امروزی به معنای «سبد» است. بنا به دلیل شباهت آن از دور به زنبیلی واژگون و همچنین بنا شدن روی تپه‌ای نسبتا مرتفع، چُغازنبیل نامگذاری شده است.

متن یکی از کتیبه‌های یافت شده در چغازنبیل از زبان پادشاه اونتاش‌گال بدین‌قرار است:

«آجرهای طلائی را حکاکی کردم. من در اینجا این مأوا را برای خدایان گال و اینشوشیناک برپا ساختم و این مکانِ مقدس را هدیه کردم. باشد که کارهای من که هدیه‌ای است برای خدایان گال و اینشوشیانک پذیرفته شود.»

و در ادامه نیز کسانی که در آینده این مکان را تخریب کنند، مورد نفرین ایزد اینشوشیناک قرار داده، ضمن آن‌که بخش‌هایی از کتیبه نیز نامفهوم بوده و هنوز رمزگشایی نشده است.

این بنا در زمان یورش "آشوربانی‌پال" پادشاه قوم «آشور» به همراه دیگر سازه‌ای کهن عیلامی تخریب شد. ساختمان پیش از تخریب دارای ۵طبقه بود که امروز تنها ۲/۵ طبقه از آن باقی مانده.

متاسفانه طبق مشاهدات من، این کهن‌ترین سازه ایرانی به دلیل قرار گرفتن در هوای آزاد، به شدت در معرض تخریب توسط باد و باران و عوامل طبیعی قرار داشته و همچون باقی آثار باستانی کشور، در آینده‌ای نه‌چندان‌دور، دچار آسیب‌های جبران‌ناپذیری خواهد شد.

بهمن انصاری
دی‌ماه 1395خورشیدی

گردشی در «زیگورات چغازنبیل»، کهن‌ترین یادگار ایرانی

گردشی در «زیگورات چغازنبیل»، کهن‌ترین یادگار ایرانی
به اين كتاب امتياز بدهيد.

نوشتن از فروغ، تنها نوشتن از یک شاعر نیست. فروغ تبلوری از عصیانِ زنانه است. صدای رها شده‌ی جیغ‌های زنانی که خسته از شکنجه‌های دردناک -به وسعت یک تاریخ- همچنان درحال مبارزه‌اند: زنی استثمار شده، به دستِ جامعه‌ی غرق در شهوت و نکبت.

فروغ تنها یک شاعر نیست. فروغ صدای نسل‌هاست. نسلی خسته از بازی‌های سیاسی‌ِ اقلیتی بی‌ناموس. فروغ صدای من است. صدای تو است. صدای هر زن و مردی که زیر لگدهای زمانه، حیران و سرگردان با چشمانی گشاد، در پی ضُمادی برای درمانِ کبودی‌های روحش می‌گردد. می‌گوید:

کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز، خاموش و ملال‌انگیز بودم
برگ‌های آرزوهایم یکایک زرد می‌شد
آفتاب دیدگانم سرد می‌شد

رمز جاودانگی فروغ، اعتراض اوست. اعتراض به مرگِ شرافت. مرگ‌ِ انسانیت. و چه آشناست فریادهای او برای من…
که شعر من نیز چون او، زخم‌خورده از زمانه است،
که شعر من نیز چون او، بیمار از تازیانه است،
که شعر من نیز چون او، وحشت‌زده و دیوانه است،

فروغ زنده است، تا شعر زنده است. و سال‌هاست که در گوشِ فلک، صدای مغموم و یخ‌زده‌ی اوست که زمزمه می‌کند‌:

اين چه عشقی است که در دل دارم؟
من از اين عشق چه حاصل دارم؟
می‌گریزی ز من و در طلبت،
باز هم کوشش باطل دارم…

و من امروز، راهِ تو را، راهِ اعتراض را با پاهای تاول‌زده و قلبی چاک‌چاک‌، دنبال می‌کنم: سرد و غمگین و شرور، مثل اشعار فروغ…

بهمن انصاری
۸دی‌ماه ۱۳۹۵ – زادروز فروغ فرخزاد

برای فروغ…
به اين كتاب امتياز بدهيد.

دو سال پیش بود، در یکی از شب‌های پاییزی که این بیت را به من هدیه داد:

کم از دنیا کسی را دیدم
که با من لحظه‌ای صداقت داشت
تو از باران هم زلال‌تری
تگرگی که با شبنم رفاقت داشت

در اوج ناامیدی و شکست، در بحبوحه روزهای دردناکی که ناباورانه اسیر چنگال‌های «ام‌اس» بود، پی برد که دستان هنرمندش دیگر نمی‌تواند بر روی سیم‌های مغموم ویولون، هنرنمایی کند. آرشه از دستش می‌افتاد تا این‌بار دیگر نه در شعار، که در عمل «ویولون ِ بی‌آرشه» باشد. چه روزهای غم‌انگیزی بود…

اما قدرت هنر، ورای قدرت جسم است. هنرمند حتی اگر جسم خود را از دست بدهد، با روح خود، در مقابل هنر به کرنش خواهد پرداخت. درختی که ظاهرا با «تبرِ بیماری» منقطع شده بود، جوانه زد – با پشتکار بیشتر:

با همان جسمِ ناسازگار، نه‌تنها در هنرنمایی بر روی سیم‌های ویولون به منتهی‌الیه پیشرفت رسید؛ که در برابر چشمانِ حیرت‌زده‌ی من، یادگیری و نواختن ساز جدید را هم آغاز کرد. با آبرنگ و رنگِ روغن و زغال، نقاشی را از سر گرفت و شعر را با جدیت بیشتری دنبال کرد. در هنرهای تجسمی به چنان پیشرفتی رسید که هر خدایی را وادار به تعظیم و احترام نمود و یک روز دیدم که «هنر» در برابر «هنرمند» فروتنانه به خاک افتاد: جهان در برابر تو…

رفیق!
در زیر شلاق‌های ام‌اس شکسته شدی، اما زمین نخوردی. ایستادی، محکمتر از سابق. و من چه خوشبختم، بابت زندگانی در عصری که با غرور، می‌توانم تو را «رفیق» بخوانم…

برای رفیق هنرمندم: «ن.م»

بهمن انصاری
۹۵/۱۰/۰۱

ویولون!
به اين كتاب امتياز بدهيد.

در مملکت خود زیر رگبار جهالت و حماقت و تعصب مُشتی متحجر، کودکی و نوجوانی و جوانی‌‌شان بر باد شد. از یک سو آتش جهالت «استحمارشدگانِ خُشک‌مغزی» به نام "طالبان" و از سوی دیگر دولت‌مردان بی‌کفایتی از احزاب ملی و جمهوری -که هیچ‌یک نه ملی‌گرا بودند و نه جمهوری‌خواه- آتش بر خرمن آرزوهای‌شان انداخت.

اما کودکان افغان اگر سال‌هاست که زیر بمباران متحجرین و متعصبین مشغول «پرپر شدنِ رویاهای‌شان» هستند، این بی‌عدالتی نیست(!) زیرا در عوض، «عزیزدُردانه‌های بور و چشم آبی» در ممالک غربی می‌توانند با دیدن آن‌ها، بیشتر و بیشتر بر طبل شعارهای پوچ و دروغین «حقوق بشر» بکوبند و کیسه‌های NGOهای خود را لبریز از اسکناس کنند.

تلخ‌تر آن است که ما نیز پشتِ «مرزبندی‌های جهان سرمایه» و «سیاست‌مداران مریض»، تاریخ و شرافت و برادری را از یاد برده‌ایم. از یاد برده‌ایم که پارسی‌زبانانِ «افغان» و «تاجیک» و دورافتادگانِ «سمرقند» و «بخارا» با ما هم‌ریشه، ‌هم‌تاریخ و هم‌فرهنگ هستند و هزار سال زیر «درفش کاویانی» در کنار هم، «پاک‌دینی زرتشت» و «عدالت کوروش» را فریاد زدند.

امروز اگر «بیماران سیاست‌مدار» صرف منافعِ شخصیِ خود میان ما مرز کشیدند، ما با نیروی انسانیت و شرافت آن را بر هم خواهیم زد. چنانچه "نجیب بارور" -شاعر پارسی‌زبان- فرمودند:

هر کـجــا مـــرز  کشیدند، شمـــا پُل بزنید
حرف "تهران" و "سمرقند" و "سرپُل" بزنید

هرکه از جـنـگ سخن گفت ،  بخندید بر او
حـرف از  پـنـجــره‌ی   رو به تـحـمـــل بزنید

و بگویید، به بت‌های سیاسی: "نه"،" نه"!
روی گــور ِ  همه‌ی  تفرقــه‌ها ،  گــل بزنید

مشتی از خاک "بـخـارا" و گِـل از "نیشابور"
با هم آرید و به مخروبـه‌ی "کـــابــل" بزنید

دختران ِ  قـفـس‌‌افتاده‌ی "پـامـیــــرِ" عـزیـز
گــُـلـی از بـاغِ "خراسان" به دوکـاکـل بزنید

جام از "بلخ"‌و‌"دوشنبه"، و شراب از‌"شیراز"
مستی ِ  هر دو جهـان را   بهـ تـغــزل بزنید

بهمن انصاری
دی‌ماه ۱۳۹۵

برای کودکان افغان
به اين كتاب امتياز بدهيد.

اواخر اسفند ۹۴، در یکی از بی‌حوصلگی‌های شبانه‌ام، از رفیق شب‌های تاریکم "کوروش"، طلب "شاملو" کردم. لازم به توضیح نبود. همیشه بدون پرسش و جملات اضافه، اشعاری از شاملوی بزرگ -مناسب با حال من- ارسال می‌کرد. اما از بدِ روزگار، آن شب کوروش را پیدا نکردم و خمار از ننوشیدن غزل، تا نزدیکی‌های سپیده‌دم به خود پیچیدم.

هنوز خورشید بالانزده بود که سر و کله‌ی کوروش پیدا شد. بدون فوت وقت دست‌به‌کار شد و برای ترمیم روح من، دو تصنیف سنتی -با گویش لری- بجای شاملو فرستاد. با گمان این که دسترسی به شاملو نداشته، نشئه از سوز و دردِ این دو تصنیف بودم که تعریف کرد:

«صدای "کیومرث صادقی" است. با کیومرث در یکی از آبادی‌هایی که تدریس می‌کردم، آشنا شدم. شاعر بود و هنرمند و نوازنده. با صدای بی‌نظیر و روحی زخمی از شلاق‌های زمانه. مدت‌ها برای تامین معاش و مبارزه با اخ و تُف‌های روزگار جنگید. ولی نهایتا در مقابل جبر روزگار و قهر مردمانِ هنرنشناس، کم آورد و خودکشی کرد.»

چقدر او را که هرگز ندیده بودم، می‌شناختم. مثل محمد و ندا. مثل آن دوستِ ندیده که "پری" ماه‌ها قبل تعریف می‌کرد: «جوان بود و کنجکاو. با مغزی پُر از سوالات فلسفی. آنقدر در میان پرسش‌هایش گم شد که یک‌روز در لج با خدا، خودکشی کرد.»

من این سرخوردگان را خوب می‌شناسم. این‌ها همه "من" هستند. کیومرث و کیومرث‌ها، بزرگترین گمنامان تاریخ، از آن دسته افرادی که اشتباهی بودند. بخشی از من. بخشی از قلبِ همیشه نگرانِ من. همان‌شب برای کیومرث صادقی سرودم:

شب ، شبِ محشور  با  زوزه‌ی گـرگـان بود
خُـــمــار   از   نـبـودِ  اشــعــارِ   بـزرگـان بود
پـگـاه شد که رسید، با دو گوهری در دست
دو گـــوهـــر از دلِ یـارم ،  که  یـادگـاران بود
ندیدمش نه من او را، به چـشـمِ‌سـر، یک‌بار
بشکستم ز گـُسَستش ، که جانِ جانان بود


مدت‌ها بود در پی مکتوب کردن آن شبِ عجیب بودم. اما دستم به قلم نمی‌رفت. کوروش چند روز پیش گفت که این شعر را برای برادرِ کیومرث فرستاده. دوستِ ندیده پیغام داده بود که دست‌بوسِ قلمی است که این شعر را مکتوب کرده. خواستم بگویم اگر تمام قلم‌های دنیا بر غمِ کیومرث و کیومرث‌ها اشک بریزند، کم است. اما نگفتم. به جای آن، تصنیفی که کوروش در آن شبِ عجیب از کیومرث فرستاده بود را برای بار هزار و یکم گوش کردم…

***

زندگی برای کیومرث‌ها، مثل زنجیری دست و پا گیر است. برای پریدن نیاز به رها شدن از این زنجیرهاست. من و تو و کوروش‌ و کیومرث و کیومرث‌ها که می‌دانیم از هیچ آمده‌ایم و به هیچ بازمی‌گردیم. بگذار اغیار همچنان به مانند دریوزگان، دست گدایی به سمت دنیای ناسخاوتمند دراز کرده و در خوشی‌های کاذب، ماتحت یکدیگر را به خون آغشته کنند.

بهمن انصاری
۹۵/۹/۴ ‌‌؛ ۰۰:۰۰


دانلود تصنیف زیبای شادروان کیومرث صادقی

دانلود تصنیف زیبای شادروان کیومرث صادقی

 

به یاد کیومرث‌ها
به اين كتاب امتياز بدهيد.

رضاشاه را اگر با عرف امروز بسنجیم، دیکتاتور بود. اما برای درک این مرد باید به دو موضوع دقت کرد:
-شرایط جهان در آن دوره
-شرایط ایران در آن دوره

شرایط جهان:
-همدوره رضاشاه در شوروی، استالین بود که برای تثبیت قدرت خود  بیست میلیون نفر را اعدام کرد.
-در همان دوره در کشور ترکیه چند میلیون ارمنی کشتار شدند.
-همزمان در ژاپن پانصدهزار دختر از منچوری ربوده شدند.
-در ده ها کشور دیگر نیز اوضاع بدتر از این بود.

اگر اینها را بدانیم در آن شرایط رضاشاه را باید یکی از دموکرات‌ترین سران حکومتهای جهان وقت نامید که بدون کشتار مردم، بدون قتل عام و نسل کشی، به قدرت رسید!

شرایط ايران:
رضاشاه زمانی به قدرت رسید که ايران از لحاظ اوضاع سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و امنیت ملی در قهقرا به سر می‌برد:
-وی زمانی شاه شد که یک سوم از جمعیت کشور در ماجرای قحطی بزرگ، از گرسنگی مرده بودند.
-کشور هیچ درآمدی از نفت و گاز و منابع معدنی نداشت.
-مملکت فاقد ارتش، پلیس و هر ارگان حکومتی و نظامی بود.
-نیروهای تجزیه‌طلب از خراسان تا گیلان، از آذربایجان تا کردستان و از خوزستان تا بلوچستان با تمام قدرت داعیه جدایی سر داده بودند. اگر او با خشونت این گروها را سرکوب نمی‌کرد، ایرانِ فعلی شامل کشورهای جمهوری سوسیالیستی گیلان، جمهوری دموکرات کردستان، آذربایجان، عربستان (خوزستان) و… می‌شد.

به تمام این خدماتِ ملی، اضافه کنید:
-بنیان‌گذاری دانشگاه تهران،
-تهیه و تصویب نخستین قانون مدنی ایران،
-بنیان‌گذاری ثبت اسناد و ثبت احوال و اجباری کردن صدور شناسنامه،
-لغو کاپیتولاسیون دوره قاجار برای انگلیس و روسیه،
-ملی‌کردن جنگل‌ها و مراتع ایران،
-براندازی سیستم خان‌سالاری و تعطیل کردن حرم سرای قجری،
-متحدکردن نیروهای نظامی و تشکیل ارتش ایران،
-بنیان‌گذاری سیستم بانکی کشور،
-بنیان‌گذاری سیستم بیمه در ایران،
-ساخت راه‌آهن سراسری،
-تغییر تقویم رسمی از تقویم قمری به خورشیدی،
و ده‌ها اصلاحات و اقدامات ملی دیگر که باید توجه داشت، با توجه به جو سنتی و مخالفت‌های جامعه مذهبی ایران در آن دوره، هرکدام از این اقدامات در نوع خود یک معجزه بود.

رضاشاه تنها یکبار تاج گذاری کرد و دیگر هرگز نه تاج نهاد و نه برتخت نشست. وی اولین حاکم ایران پس از اسلام بود که حرم سرا نداشت و در اولین روز سلطنتش حرم سرای بزرگ قاجاری را با ده‌ها زن و دختر تعطیل کرد. در حالی که میتوانست از خزانه مملکت به عیش و نوش بپردازد اما این کار را نکرد. تنها یک سفر خارجه به ترکیه داشت و در تقریبا تمام دوران پادشاهی خود بجای استفاده از تاج و لباس شاهی، یونیفرم نظامی و خدمت بر تن کرد.

بهمن انصاری
تابستان 1395خورشیدی

رضاشاه در آیینه تاریخ
به اين كتاب امتياز بدهيد.

رمان «مسلخ روح» را سال گذشته منتشر کردم. ولی از آن‌جایی که در این مملکت هرچیزی را نفهمند، سانسور می‌کنند، این کتاب هم زیر قیچی برادران سانسورچی رفته و بخش‌های مهمی از آن حذف شد. از همین روی، چندی پیش قید چاپ دوم کتاب را زدم و تصمیم گرفتم نسخه اصلی و بدون سانسور کتاب را در محیط اینترنت منتشر کنم.

مسلخ روح حاصل سه سال خونِ‌دل است. روی سطر به سطر و واژه به واژه کتاب فکر شده و به نوعی اولین کتاب داستان فارسی است که تمام مولفه‌ها و اصول ادبیات پُست‌مُدرنیسم در آن رعایت شده است.

یکی از شاخصه‌های مهم این رمان، تلخی آن است. به عنوان نویسنده این کتاب با اطمینان می‌توانم ادعا کنم که موضوع داستان مسلخ روح، تلخ‌ترین و سیاه‌ترین داستان در تاریخ ادبیات فارسی است. یک تلخِ دلچسب، همچون شکلات تلخ!

مشخصه مهم دیگر مسلخ روح، فضای سورئال آن است. تقریبا در تمام داستان، تشخیصِ بین حقیقت و تَوَهُم غیرممکن است. باز بودن داستان و به ویژه باز بودن انتهای ماجرا، دست خواننده را برای خیال‌پردازی باز می‌گذارد. به گونه‌ای که مخاطب، بنا به شرایط فکری و روحی خود می‌تواند به روند سیر داستان، در ذهن خود جهت دهد.

نکته آخر آن که، با توجه به اگزیستانسیالیست بودن من، رگه‌هایی از فلسفه همیشه طلبکارِ اگزیستانسیالیسم در لابلای سطرهای کتاب نهفته شده است و این دلیلی شد تا ناخواسته روحِ کتاب در حالت عصیان به سر ببرد.

بهمن انصاری
پاییز ۱۳۹۵ خورشیدی

 

دانلود کتاب مسلخ روح:

دانلود کتاب " مسلخ روح " (شاهکار ادبیات پست مدرن)

توضیحی در باب «مسلخ روح»
به اين كتاب امتياز بدهيد.

حقوق بشر غربی!

بیایید آینده‌ی این دخترِ زیبای ۸ ساله را حدس بزنیم:

ظاهرا دختر شاداب و باهوشی است. احتمالا در سال‌های آتی با نمرات عالی مدرسه را به پایان رسانده و سپس وارد دانشگاه می‌شود. ممکن است در رشته‌ی حقوق به تحصیل بپردازد. یا دانشجوی پزشکی شود. شاید هم فلسفه. یا اقتصاد. و یا اشرف علوم، تاریخ را برگزیند.

احتمالا پس از پایان دوران تحصیل، وارد حوزه‌ی تخصصیِ شغلیِ خود شده و در ارتقای حق و حقوق انسانیت کوشا خواهد بود. می‌تواند در کنار وظایف شغلی، یک «فمنیست» ِفعال نیز باشد و در احیای حقوقِ انسانیِ واقعیِ زنان -که اخیرا در شرق و غرب تنها در آزادی‌های جنسی خلاصه شده است- نیز فعالیت‌های موثری داشته باشد. شاید حتی در کنار این فعالیت‌های اجتماعی، برای بالندگیِ روحِ خود، به هنر نیز روی آورده و با دستانِ ظریفش تابلوهای نقاشیِ فوق‌العاده‌ای خلق کند که هر مخلوقی با دیدن آن، حیرت‌زده بر روحِ مقدس خالقِ هنر، سرِ تعظیم فرود بیاورد.

در این حین می‌تواند با مَردی از جنس خورشید آشنا شود. عاشق شود. با قلموی عشق، بر زندگی رنگ سرزندگی ریخته و ازدواجی موفق را تجربه کند. آیا سال‌ها بعد جامعه او را به عنوان یک کارمندِ موفق، یک همسرِ عاشق و یک مادرِ مهربان، تحسین خواهد کرد؟

خیر. حدس‌مان اشتباه بود.

"نوار العولقی" -این دختر زیبا- هفته‌ی گذشته در زیر بمباران‌های هواپیماهای آمریکایی در یمن -که مشغول گستردن دموکراسی و حقوق بشر بودند!- با تمام رویاها و آرزوهایش جزغاله شد. همچون هزاران کودکِ دیگر. قربانیانِ جنگ‌طلبیِ سیاستمدارانِ بیمار و کثافت.

کار از تاسف و چُس‌ناله‌های حال‌به‌هم‌زن، گذشته است. تنها باید بر سر و پیکرِ این «عدالتِ سیاست‌مآبانه» رید.
 

بهمن انصاری

حقوق بشر غربی!
5 (100%) 1 vote

«صوفی» واژه‌ای عربی به معنای «پشمینه پوش» است. کهن‌ترین صوفیان معمولا خرقه‌ای از پشمینه به تن کرده و بیرون از شهرها به سختی روزگار می‌گذراندند. این عمل بدان‌جهت بود تا با ریاضت نفس، به تزکیه‌ی نفس و «کمال معنوی» دست یابند.

اساس و پایه تصوف از کهن‌ترین دوران‌ها، بر مبنای زُهدگرایی، گوشه‌نشینی و «پشتِ پا زدن» به دنیا و مالِ دنیا بوده است. از همین‌روی است که می‌بینیم صوفیان در طول تاریخ همواره با جنگ و سیاست و فعالیت‌های اجتماعی، بیگانه بودند. برای نمونه، هنگام یورش مغولان، "حضرت عطار" از جمله کسانی بود که بدون مقاومت کشته شد و "حضرت مولانا" فرار را بر مقاومت ترجیح داده و دست در دست پدر به آسیای‌صغیر گریخت.

تصوف‌گرایی به شدت برای هر جامعه‌ای در هر نقطه جغرافیایی، خطرناک است. جامعه نیازمند افرادی پویا، شاداب و فعال برای ساخت و سازِ آینده‌ای بهتر است. اما تصوف دقیقا نقطه مقابل هرگونه پویایی و فعالیت است. جامعه زمانی‌که غرق در صوفی‌گرایی باشد، در مقابل ظلم، استعمار، استثمار، زندان و قتل و تجاوز و شکنجه، سکوت اختیار می‌کند. زیرا که اساس تصوف، گوشه‌نشینی و جداشدن از اجتماع، برای تزکیه‌ی نفس است و اصولا تصوف با هر نوع فعالیتِ اجتماعی مخالف است.

ریشه تصوف پیش از اسلام و به آیین مانوی و قبل از آن به زهدگرایی بودایی برمی‌گردد. این‌ها افرادی بودند که به یک کف دست نان و چند خرما قانع بوده و در پاره‌ای از اوقات، چنان به افراط می‌رسیدند که حتی برای سرکوبِ شهوت در روند تزکیه‌ی نفس، ازدواج را نهی می‌کردند. امری که اگر فراگیر می‌شد به انقراض انسان می‌انجامید!

بر هر انسان غیرمتعصب و خردمندی آشکار است که این تفکر در صورت فراگیر شدن چه ضربه‌ای به بدنه‌ی جامعه وارد می‌آوَرَد.

از لحاظ تاریخی، ایران‌زمین تا قرن پنجم هجری، روحیه‌ای جنگجو و پرخاشگر داشت و با تمام توان برای زدودن استعمار عرب، کوشش می‌کرد. در همین قرون است که از دل این سرزمین، "ابومسلم خراسانی"، "سندباد"، "المقنع"،  "به‌آفرید"، "اسحاق ترک"، "بابک خرم‌دین"، "یعقوب‌لیث‌صفاری"، "مازیار"، "مرداویج" و دیگران، یکی پس از دیگری و یه طور پی‌درپی قیام کردند تا نهایتا در قرن پنجم هجری، توسط «برادران بویه» بغداد فتح شده و موقتا استقلال ایران احیا گردد.

اما از قرن ششم تا قرن ده هجری -که دوران اوج درویش‌گرایی و تصوف و عرفان در ایران است- هیچ دلاوری در ایران دیده نمی‌شود. مملکت صحنه‌ی تاخت و تاز سلجوقیان، ایلخانان ِمغول، اتابکان، تیموریان، قراقویونلوها و آق‌قویونلوهای ترکمان شده، ایران و ایرانی غارت می‌شود و همزمان، بزرگانِ ایرانی بدون توجه به وقایع پیرامون، در لباسِ دراویش به خانقاه‌ها پناه برده و گله را در اختیار گرگ‌ها می‌گذارند.

امروز بزرگترین خطر برای ایران، احیای روحیه‌ی صوفی‌گرایی و درویش‌مسلکی است. اگر این بُعد از روحیه‌ی ایرانی پس از قرن‌ها بیدار شود، مجددا کشور از پویایی و تکاپو افتاده و به دنبال گوشه‌نشینی و خرابات‌گزینی فرزندانِ ایران، کشور همچون لقمه‌ای آماده، در اختیار دشمنان ایران و ایرانی قرار خواهد گرفت.

تاریخ به ما نشان داده است که صوفی‌گرایی برابر است با تنبلی، اجتماع‌گریزی و قناعت؛ در کنجِ خلوتِ خرابات، و نتیجتا بی‌تفاوتی و بی‌خیالی نسبت به وقایع و رویدادهای مثبت و منفی وارد شده به بدنه‌ی جامعه.

بهمن انصاری

تصوف چیست؟ کوتاه در باب تاریخ تصوف
به اين كتاب امتياز بدهيد.

کمتر ایرانیِ اهلِ فرهنگی است که "زرتشت" را نشناسد. زرتشت بزرگترین مصلح ایران‌باستان و اصلاح‌گر باورها و رسوم کهنِ قدیمی از بندِ خرافات بود. او در منطقه‌ای موسوم به «راغه» -که شاید همان «راگا» یا «ری» باشد- زاده شد. پدرش "پوروشسپ" و مادرش "دوغدو" نام داشت. زرتشت هفتادوهفت سال عُمر کرد. عمده فعالیت او در شهر «بلخ» بود. جایی که "شاه گُشتاسپ" پادشاهِ منطقه و همسرش "ملکه آتوسا" از او حمایت کرده و او را در ترویجِ آموزه‌های فلسفی و اجتماعی‌اش، یاری دادند. امروزه از او کتابی موسوم به «گاتها» به یادگار مانده که در دل کتاب «اوستا» (کتاب دینی زرتشتیان) جای گرفته است.

زمانِ زندگانیِ زرتشت، به درستی مشخص نیست. منابع یونانی، تولدِ او را حدود شش‌هزارسال پیش از "افلاطون"، منابع زرتشتی سیصدسال پیش از یورش "اسکندر مقدونی"، و پژوهش‌های زبان‌شناسان و مورّخانِ معاصر، زمان زندگانیِ او را حدود هزار سال پیش از میلاد، گمان برده‌اند.

زادروز زرتشت به درستی مشخص نیست. منابع گوناگون به صورت پراکنده، روزهای گوناگونی را به عنوان زادروز او گمان برده‌اند. اما از قرن‌ها پیش، منابعِ سنتی و دینیِ زرتشتی -به‌صورت قراردادی- روز شش فروردین را، زادروزِ زرتشت ثبت کرده و در این روز به جشن و شادی می‌پردازند. شش فروردین، زادروزِ «پدرِ فرهنگ‌ و رسومِ ایران و ایرانی» فرخنده باد.

بهمن انصاری
۶ فروردین
۱۳۹۵

ششم فروردین، زادروز زرتشت
به اين كتاب امتياز بدهيد.
دانلود همه كتاب‌های تاريخ‌بوك با يك كليك